چند روزي هستش كه متوجه شدم يكي از دوستاي خيلي خوبم به يك مسافرت دور رفته. راستش از شنيدنش خيلي ناراحت شدم. روزهاي تلخ و شيرين خيلي زيادي رو در كنار هم گذرونديم. باورم نمي شه در عرض چند ماه اين همه اتفاق افتاده باشه. فقط مي تونم بگم رفيق خوبي بود. اميدوارم هميشه موفق باشه و من هم دوباره ببينمش
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:8 توسط یک نفر
|
امروز فرصت كردم و سري به وبلاگ بعضي از بچه هاي دانشگاه زدم. اخبار مربوط به دوران انتخابات و بعد از آن را هم از آرشيو وبلاگشون نگاه كردم. جالب بود. هر كدومشون توي يك حال و هوايي بودند. ولش كن
راستي دكتر شريعتي چقدر زيبا گفت كه:
نميدانم
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گذ ازخاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ وبازيگوش
واو يکريز وپي درپي دم گرم وچموشش رادر گلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:10 توسط یک نفر
|
درر مورد این چند ماه گذشته نمی خواهم صحبت کنم. چون حتی صحبت کردن در مورد اون هم ادم رو عصبی می کنه. امروز شنیدم مهدی گیلانی آزاد شده خیلی خوشحال شدم امیدوارم دیگه برا هیچ کدوم از بچه ها مشکلی پیش نیاد
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:12 توسط یک نفر
|
نمي دونم از كجا بايد شروع كنم. اما اگه بتونم مي خوام دوباره وبلاگم را راه بياندازم. اين روزها به لطف دوستان تو دو راهي سختي گير كردم نمي دونم چيكار كنم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:30 توسط یک نفر
|